تنهایی
درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید امیدوارم که از مطالبش خوشتان آمده باشد

پیوندهای روزانه
نمايش تمام پیوندها

پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان صبا بلاگ و آدرس sabalove.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.










نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 1
بازدید ماه : 4
بازدید کل : 3423
تعداد مطالب : 32
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1



Alternative content


نويسندگان
vahid

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
11 اسفند 1391برچسب:, :: 22:11 :: نويسنده : vahid

 
11 اسفند 1391برچسب:, :: 22:11 :: نويسنده : vahid

وقتی یه دختر به خاطر یه پسر اشک میریزه ، یعنی واقعن عاشقشه ، اما . . .

وقتی یه پسر به خاطر یه دختر اشک بریزه ؛ یعنی هیچ وقت دیگه نمیتونه دختر دیگه ای رو مثل اون دوست داشته باشه . . .


 
11 اسفند 1391برچسب:, :: 22:11 :: نويسنده : vahid

قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض

صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض

یک طرف خاطره ها

یک طرف پنجره ها

در همه آوازها ، حرف آخر زیباست

آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم ؟

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست . .

 
11 اسفند 1391برچسب:, :: 22:11 :: نويسنده : vahid

 
11 اسفند 1391برچسب:, :: 22:11 :: نويسنده : vahid

 
11 اسفند 1391برچسب:, :: 22:11 :: نويسنده : vahid

نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس میشود...

میگویند حساسیت فصلی است....

اری!!!

من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم...

 
11 اسفند 1391برچسب:, :: 22:11 :: نويسنده : vahid

به روی زندگی دو خط زرد می کشم

و چشم عاشق تو را که گریه کرد می کشم

تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش

که من بدون چشم تو چقدر درد می کشم . . .

 
11 اسفند 1391برچسب:, :: 22:11 :: نويسنده : vahid

بعضي وقت ها چيزي مينويسي فقط براي يک نفر ،

 

 

امـــــــــــــــــا . . .

 

 

 

دلت ميگيرد وقتي يادت مي افتد که هر کسي ممکن است بخواند

 

جز آن يـــــــــــــــــک نفـــــــــــــــــر . . .

 

 
11 اسفند 1391برچسب:, :: 22:11 :: نويسنده : vahid

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

 

تا من بر سکوت نگاه تو

 

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم

 

ای کاش می دانستی...

 

 
11 اسفند 1391برچسب:, :: 22:11 :: نويسنده : vahid

بگذار هر کسی هر چه دوست دارد بگوید...

 مهم این است که تو دردانه ی منی

و من از تمام خوبی ها و بدی های این دنیا

فقط و فقط تو را می خواهم...

اگر چه نه اسمت در کنار اسم من

نه سقفت هم سقف من

و نه دستانت در دستان من است.

 
18 بهمن 1391برچسب:, :: 12:18 :: نويسنده : vahid

من همه سعی ام و کردم، که دیگه تورو نخوام


که مث خودت بشم، مهم نباشی تو برام


به تو قول دادم دیگه، حتی بهت فکر نکنم


با خودم قرار گذاشتم، دیگه دیدنت نیام


اما انگار نمیشه، من که نمیشه باورم


واسه داشتنت هنوز از همه دیوونه ترم

----------

اما انگار نمیشه، دلم فقط تورو می خواد


نمی تونه با غم نبودنت کنار بیاد


هنوزم تو خواهش تو داره می سوزه تنم


نتونستم به نداشتن تو عادت بکنم…

 
18 بهمن 1391برچسب:, :: 12:18 :: نويسنده : vahid

مثل اون لب های بسته که دیگه حرفی ندارم
مثل این دست های بی جون که به هم پناه میارن
مثل اون خاطره ای که تو نگاه آینه مرده
مثل اون ترانه ای تورو یاد من آورده
خسته ام خسته ی خسته
خسته از ندیدن تو
چرا قسمتم نمی شه لحظه رسیدن تو

-----------

مثل قطره های بارون که تو چنگ ابر اسیرن
یا شقایق های تشنه که بدون آب می میرن
یا مث روزهای برفی که تن آفتاب و می خوان
مثل خاطرات کهنه  که به یاد تو نم یاد
خسته ام خسته ی خسته
خسته از ندیدن تو
چرا قسمتم نمی شه لحظه رسیدن تو

 
18 بهمن 1391برچسب:, :: 12:18 :: نويسنده : vahid

دو دریچه دو نگاه دو پنجره


دو رفیق دو همنشین دو حنجره


دو مسافر دو مسیر زندگی دو عزیز دو همدم همیشگی


با هم از غروب و سایه رد شدیم قصه ی عاشقی رو بلد شدیم


فکر می کردیم آخر قصه اینه جز خدا هیشکی ما رو نمی بینه


دو غریبه دو تا قلب در به در دو تا دلواپس این چشمای تر


دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین دوتا دور افتاده ی تنها نشین


عاقبت جدا شدن دستای ما گم شدیم تو غربت غریبه ها


آخر اون همه لبخند و سرود چشمای پر حسادته زمونه بود


دو غریبه دو تا قلب در به در دو تا دلواپس این چشمای تر


دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین دوتا دور افتاده ی تنها نشین

 
18 بهمن 1391برچسب:, :: 12:18 :: نويسنده : vahid

من آن خنجر به پهلويم كه دردم را نميگويم            به زير چكمه هاي درد شكسته استخوانهايم

مرا اينگونه گر خواهي دلت را اشيانم كن              من ان نشكستني هستم بيا وامتحانم كن

 
18 بهمن 1391برچسب:, :: 12:18 :: نويسنده : vahid

تنهایی یعنی تهمت نا روا

تنهایی یعنی هیچ وقت کسی نباشه اشکات رو پاک کنه

تنهایی یعنی تو جاده بدون مقصد

تنهایی یعنی ندیدن روزهای خوب

........................ ادامه دارد


 
18 بهمن 1391برچسب:, :: 12:18 :: نويسنده : vahid
عزیزم
 

می دانی؟
 

خواستنت
 

نه…!!!
 

خواستنت با تمام وجود
 

ان هم وقتی دوری
 

که سایه ات هم از این حوالی نمیگذرد
 

چه دردی دارد؟
 

عزیزم
 

نخند
 

به خدا تمام لحظه هایم درد دارد
 

تو که نمی دانی
 

تنها قدم زدن
 

میان دو نفره ها در پارک
 

ان هم وقتی دل اسمان برایت گرفته است
 

چه دردی دارد
 

عزیزم
 

نخند
 

تمام لحظه هایم درد دارد
 

کاش می دانستی
 

ارزوی خوشبختی
 

برای دختر و پسری عاشق
 

که در تاکسی
 

کنارم می نشینند
 

دست در دست هم
 

وقتی با حسرت نگاهشان کنی
 

چه دردی دارد
 

عزیزم
 

نخند
 

تمام لحظه هایم درد دارد
 

اگر می دانستی
 

بودنت در تمام سلول های خاطراتم
 

ان هم وقتی که در هیچ کدامشان حضور نداشته ای
 

چه دردی دارد
 

از این نبودنت
 

خجالت می کشیدی
 

عزیزم
 

نخند
 

تمام لحظه هایم درد دارد

 
18 بهمن 1391برچسب:, :: 12:18 :: نويسنده : vahid

از تو و فاصله با تو، از تو و حضوری دلتنگ 

   

تنها مونده بغضی سنگین، که تو سینه می زنه چنگ

       

این غم پنهونی من تو ندونستی چه تلخه


این تو خود شکستن من تو ندونستی چه سخته


کاشکی بودی تا ببینی لحظه هام بی تو می میرن


واسه ی با تو نبودن انتقام از من می گیرن

حالاهم صدا با یادت شعر موندن و می خونم


می دونم که ناگزیری اما منتظر می مونم


موندن من یه گریزه تو هجوم ناامیدی


تو در این هجوم ساکن یه حضور ناپدیدی…

 
18 بهمن 1391برچسب:, :: 12:18 :: نويسنده : vahid

نمی دانم چرا رفتی؟؟؟
 
نمی دانم چرا !!!
 
شاید خطا کردم و تو…
 
بی آنکه فکرغربت چشمان من باشی
 
نمیدانم کجا؟!
 
تا کی؟!
 
برای چه؟!
 
ولی رفتی …
 
بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
 
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
 
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ،
 
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
 
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
 
و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
 
و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد….

 
18 بهمن 1391برچسب:, :: 12:18 :: نويسنده : vahid

با توام بی حضور تو ، بی منی با حضور من

می بینی تا کجا وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند ؟

همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم . . .

 
18 بهمن 1391برچسب:, :: 12:18 :: نويسنده : vahid

سهم “من” از “تو” عشق نیست ، ذوق نیست ، اشتیاق نیست 


 همان دلتنگی بی پایانی ست که روزها دیوانه ام می کند !

 
چهار شنبه 18 بهمن 1391برچسب:, :: 12:16 :: نويسنده : vahid

عزیزم
 

می دانی؟
 

خواستنت
 

نه…!!!
 

خواستنت با تمام وجود
 

ان هم وقتی دوری
 

که سایه ات هم از این حوالی نمیگذرد
 

چه دردی دارد؟
 

عزیزم
 

نخند
 

به خدا تمام لحظه هایم درد دارد
 

تو که نمی دانی
 

تنها قدم زدن
 

میان دو نفره ها در پارک
 

ان هم وقتی دل اسمان برایت گرفته است
 

چه دردی دارد
 

عزیزم
 

نخند
 

تمام لحظه هایم درد دارد
 

کاش می دانستی
 

ارزوی خوشبختی
 

برای دختر و پسری عاشق
 

که در تاکسی
 

کنارم می نشینند
 

دست در دست هم
 

وقتی با حسرت نگاهشان کنی
 

چه دردی دارد
 

عزیزم
 

نخند
 

تمام لحظه هایم درد دارد
 

اگر می دانستی
 

بودنت در تمام سلول های خاطراتم
 

ان هم وقتی که در هیچ کدامشان حضور نداشته ای
 

چه دردی دارد
 

از این نبودنت
 

خجالت می کشیدی
 

عزیزم
 

نخند
 

تمام لحظه هایم درد دارد

 
20 آذر 1391برچسب:, :: 20:57 :: نويسنده : vahid
...
 
20 آذر 1391برچسب:, :: 20:57 :: نويسنده : vahid

 

زندگی شبیه شعریست

قافیه هایش با من ،  ” تو ” فقط همیشه ردیف باش !

 

بقیه اس ام اس ها در ادامه مطلب 

 
20 آذر 1391برچسب:, :: 20:57 :: نويسنده : vahid

سکوت در من حکمفرماست

سکوت بي پايان من

درد هاي بي پايان من

 

حقيقت در سکوت من پنهان هست

و فقط نظاره گر خيانتکارها و بي مرام ها هستم

 

حقيقت در دردهاي من پنهان هست

و فقط منتظر يارم هستم

 

در تمام لحظه هايم، در تمام زمان از دست رفته ام

خودم را به تو سپردم

کسي که همه زندگيم بود

الان باعث نا اميديم شد

لحظ هايي که براي من تاريک بود

زندگي که براي من سکوت بود.

سرنوشتي که براي من تنها بود.

رفاقتي که براي من پايان خوشي نداشت

افسوس که تو هراهم نيستي

سال هاست که به انتظارت نشسته ام

انتظاري که  چشمهايم را کور کرد

 
20 آذر 1391برچسب:, :: 20:57 :: نويسنده : vahid
میبینی؟   به کجا داری نگاه میکنی..منو نگاه کن...


بغض داره خفم میکنه...


اشک هام دیگه طاقت ندارن..میخوان سرازیر بشن..اما نمیدونم چرا رنگشون قرمز هست


همتون بیایین جلو...یه خنجر فقط همراهتون باشه..


زخمی بزارین رو قلبمو بزارین برین..

بگین فقط به خاطر خودت بود...ههههههه چه جمله مسخره ای


میخواستم دنیا رو بیارم جلوت..به دنیا بگم اینه دنیای من...هی دنیا میبینی در مقابل دنیای من چه قدر کوچیکی


اما چه حیف که فقط زخمی رو دلم باقی موند.....چه حیف...............

 
20 آذر 1391برچسب:, :: 20:57 :: نويسنده : vahid

دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی

 

دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی

 

دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی

 

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

 

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

 

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

 

دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی

 

صدبار مرا زمانه در هم کوبید

 

هر پاره استخوانم از غم پوسید

 

 

 

 تنها تو شدی بهانه بودن من

 
20 آذر 1391برچسب:, :: 20:57 :: نويسنده : vahid

آدمهای خاكی مثل زمین استهلاك ناپذیرند رفاقت با آنان گر چه با ارزش ترین دارایی نامشهود ترازنامه ام است ولی ثبت شان نمی كنم نه بخاطر عدم تطابق با استانداردهای حسابداری، بخاطر اینكه در ترازنامه قلبم به گونه ای ثبت شده اند كه هیچ پایان دوره ای مرا مجبور به بستن حساب آنها نمی كند.

 
20 آذر 1391برچسب:, :: 20:57 :: نويسنده : vahid
دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ...

بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد...

نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي...

آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم،

و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد،

من بنده عشقم، بنده عاشقی...
 
20 آذر 1391برچسب:, :: 20:57 :: نويسنده : vahid

من زندگی رو خیلی دوس دارم

ولی فک کنم نمیخواد منو

.
.
.

.
.
.
.

.
.
.
.
چون هرچی خودمو کشتم یه لبخندم بهم نزد :|

 
20 آذر 1391برچسب:, :: 20:57 :: نويسنده : vahid
کاش می دانستی چقدر دلم بهانه ی تو رو میگیره هر روز

کاش می دانستی چقدر دلم هوای با تو بودن کرده

کاش می دانستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته

کاش می دانستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهایت

گرمی نفسهایت ، مهربانی صدایت تنگ شده

کاش می دانستی چقدر دلواپس تو ام

کاش می دانستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام

و چقدر به حضور سبزت محتاجم

و همیشه از خودم می پرسم این همه که من به تو فکر می کنم

تو هم به من فکر می کنی؟

 

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد